X
تبلیغات
نماشا
رایتل

روانشناسی

اجتماعی، سیاسی، مذهبی

دوشنبه 13 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 08:01 ب.ظ

ان الحسـیـن مصباح الهدی و سفینة النجاة


                                                               بسم الله الرحمن الرحیم


افسران - ان الحسـیـن مصباح الهدی و سفینة النجاة


خوب گوش کن. می شنوی؟!

انگار از دور دست ها صدایی می رسد. صدایی محزون و غریب ...

نه...! انگار صدا آنقدرها هم دور نیست. همین نزدیکی هاست.

خوب گوش کن ببین می شنوی چه می گوید؟

"من برای اصلاح دین جدم و احیای امر به معروف و نهی از منکر قیام کردم"

این صدا چقدر آشناست. انگار که سالهای سال است هر شب و روز در گوشم زمزمه می شود و گویی که خوب صاحبش را می شناسم.

دوباره گوش کن. صدا نزدیک تر می شود. دقت کن ببین می شناسی صدا از کیست؟

"اگر دین جدم پیامبر(ص) جز با کشته شدن من استوار نمیشود، پس ای شمشیرها مرا دریابید"

نمی دانم. صدا برایم آشناست اما این حرفها را نمی فهمم. نمی شناسم این حرفها از کیست!

الله اکبر! برادر این صدای است!

کیست؟ کدام را می گویی؟!

آهان، فهمیدم. همان را میگویی که هر سال به بهانه محرمش، مشکی می پوشیم و صبح تا شب و شب تا سحر، سینه برایش می زنیم و عزاداری اش می کنیم.

همان که مداحان و مرثیه خوانان، حسین زهرا می خوانندش و از روضه ها و دردها و مصیبت هایش ناله سر میدهند.

همان که گفته اند با 72 تن از یارانش و با خاندان و اهل بیتش، در کربلا وارد شد و در برابر سپاه یزید ایستاد و جنگید و با لب تشنه شهید شد.

همان که... !

آری صدا را می شناسم. می گویند که خیلی غریب بود. مظلوم و بی یار و یاور بود. الحق که چه سرگذشت تلخ و دردناکی داشت این

باید سالهای سال برایش عزاداری کنیم و نوحه سر دهیم و سیه بپوشیم و بر سر و سینه زنیم. جانم به فدای که پس از گذشت چهارده قرن هنوز هم مظلوم است!

آری برادر. من این حسین را می گویم و اما این تمام نیست.

حسینی که من می شناسم، تمام اینها که تو گفتی در وصفش درست است، اما اینها تعریف حقیقی نیست.

حسینی که من شناختم، حسینی بود که نمی خواست بهانه عزا و گریه من و تو باشد. نمی خواست که هزار و چهارصد سال بعد، من و تو، تنها به فکر مصائب و دردها و غربت و تشنگی اش باشیم و گریه کنیم و بر سر بزنیم.

به کربلا نرفت تا ما تمام سال غرق کبیره و صغیره باشیم اما ده روز ابتدای محرم، سیه پوش شویم و ناله کنان به خیابان بریزیم که یا و یا الهی العفو ...

برادر، به کربلا نرفت تا من و تو، بهانه ای داشته باشیم برای گریه کردن و اشک ریختن. نه اینکه گریه و اشک بر عزای حسینِ زهرا ناپسند باشد که والله اجر قطره قطره این اشکها را تنها خدا می داند و بس.

اما برادر؛

به کربلا رفت تا مبادا اسلام، آنگونه که معاویه ها و عمر و عاص ها و یزیدها و شمرها و عمر سعدها می خواهند، اسلام سازش و تسلیم، اسلام زر و زور و تزویر، اسلام سرمایه داری منهای عدالت، اسلام کاخ های مرمرین، اسلام مرفهین بی درد و در یک کلام اسلام شیطانی شناخته شود.

با تمام اهل بیتش، با زن و فرزند و کوچک و بزرگش، و با بهترین یارانش (که سلام و درود خدا بر آنها باد) به کربلا رفت، تا اسلام حقیقی زنده بماند.

رفت تا اسلامی که برایش سنگ ها به دندان محمد(ص) خورد و خاکسترها بر سرش پاشیده شد و جگر حمزه ها برایش دریده شد زنده بماند.

رفت تا اسلامی که فاطمه(س) برای دفاع از حریم ولایتش، درب به پهلویش کوبیده شد و محسنش شهید شد، زنده بماند.

رفت تا بیست و پنج سال سکوت و خانه نشینی علی(ع) و سلام های بی جوابش، معنا و مفهوم بیابد.

به کربلا رفت تا درخت نرمش قهرمانانه و عزت مدارانه ثمر پیدا کند.

برای دفاع از اسلام عدالت خواه، اسلام استکبار ستیز، اسلام مستضعفین و محرومان و در یک کلام اسلام ناب، به کربلا رفت و چه دردناک به شهادت رسید.

برادر، حسینی که من می شناسم، برای اطاعت امر خدا ولو به قیمت ارباً اربا شدن و پرپر شدن و قطع الیمین شدن به کربلا رفت.

من از حسینی دم می زنم که حاضر شد برای رضای خدا، تمام خاندانش به اسارت شقی ترین دشمنان خدا درآیند تا مبادا اسلام ناب اسلام ناب و اسلام ناب رنگی به جز حقیقت نگیرد.

به راستی حسین(ع) کیست؟ چگونه زیست؟ چگونه سخن گفت؟ چگونه جانش را در راه معشوق نثار کرد؟

او فقط رضای خدا را جست و جان خویش و اهل بیت خویش و اصحاب خویش را با خداوند معامله نمود.

تحمل تشنگی و رنجهای و اسارت اهل بیت او برای رضای رب العالمین بود تا مکتب و دینش زنده بماند تا جامعه گرفتار در ظلم آزاد گردد.

او خواست مسلمانانی که پیامبر و علی و فاطمه را فراموش کرده بودند دوباره برگرداند،
او میخواست مردم اسیر و برده دنیا و خواهشهای نفسانی خویش نشوند،
او یاد و خاطره معاد را زنده گردانید،
او میخواست مکتب توحیدی باقی بماند،
او میخواست بیت المال مسلمانان که در دست جنایتکاران افتاده بود و همه حیف و میل میشد به مسلمین بازگرداند،
او میخواست دوباره قرآن همراه با فهم حقایق تلاوت گردد،
او میخواست به انسانهای جهان بفهماند که دیندار واقعی باشند و هیچگاه در مقابل ظلم ستمگران سکوت نکنند و تنها در سایه ی آگاهی از دنیا و همنوعان خود بندگی خداوند را شایسته خویش بدانند.